روزهای با تو...
یه حرفهای عجیبی میزنی، می گی مامان پرنده حشره خوار شبیه دزد...
15آذر بیست و هشت ماهه شدی که مبارکه گلم...
پاتریکی که برات گرفتم و خیلی دوست داری بهش می گی پاتریک جان یا پاتریک جون، مخاطب قرارش میدی که مثلا پاتریک جون چی برات درست کنم؟
تمساحی که خاله مریم برات گرفته رو هم خیلی دوست داری، از این عروسکهای دستی، حتی من گاهی حرفهایی که میخوام بهت بزنم و از طریق تمساح که می گم موثر تر واقع میشن...
شب میخوای بخوابی داری به بابا می گی بابا من کیوی خوردم سیاه بود، ترش بود، لبم ترکید، دوسش ندارم...
خاله مریم رفته به استقبال همسرش دایی وحید، می گه همسر... تو هم به تقلید خاله وقتی دایی وحید اومد رفتی تو راه پله ها به استقبال می گی همسر...
به بابا می گی عزیزم...
جدیدا جای مرسی می گی دستت درد نکنه...
تعارف می کنی، بفرمایید، خوش اومدید...
می گی مامان میخوام بنا بشم دیوار درست کنم... می گم بنا؟! می گی دکتر هم میشم...
راه میری خونه ی مامان جون، می گی دلم شور میزنه، میگم واسه کی؟ می گی واسه خیار...
یه توپ زرد داری که از پارک چهارراه طالقانی به انتخاب خودت گرفتم... خاله مریم هر وقت شعر این توپه کیه چه خوشگله این، این توپه کیه دوسش میداریم و میخونه خودتو از هرجایی که باشه به توپ میرسونی...
پریشب حدود ساعتهای 3رعدوبرقهای شدیدی میزد و کل خونه روشن میشد... بیدار شدی با ترس می گی مامان من رعدوبرق دوست ندارم بگو تموم شه!!!
دیشب داری میخوابی می گی معدن سنگ!
امروز تولد دایی هادیه مهربونه که جاش واقعا خالیه و خیلی دلمون براش تنگ شده... داداشی تولدت مبارک...






دایی وحید...


باتو نازنینم پاییز هم زیباتر شده...


روزهای با تو...
